تحلیلی بر سبک ترجمهٔ عزت‌الله فولادوند

متون علوم انسانی، و به‌طور خاص متون فلسفی، را به دو روش متفاوت می‌توان ترجمه کرد. روش اول به زبان فارسی اولویت می‌دهد و روش دوم به زبان متن اصلی. این دو روش از این جهت در تضاد با یکدیگرند که در یک روش متن ترجمه از منظر زبان فارسی صورت‌بندی می‌شود و در روش دیگر از منظر زبان متن اصلی. ولی در عمل کمتر پیش می‌آید که مترجمی خود را کاملاً به یکی از این  دو روش محدود کند. مترجمان معمولاً ترکیبی از این دو روش را به کار می‌گیرند و مترجم موفق آن است که می‌داند کجا روش اول باید به‌ کار گرفته شود و کجا روش دوم.

لزوم استفاده از دو روش به‌ظاهر متضاد ممکن است در نگاه اول بدیهی به نظر برسد، ولی در عمل چنین نیست. بسیاری از مترجمان، مخصوصاً آنهایی که ناتوانی زبانی دارند، فقط روش دوم را به ‌کار می‌گیرند. چنین ترجمه‌هایی نه‌فقط در صورت‌بندی زبانی رنگ‌وبوی ترجمه دارند، بلکه معنی را نیز به درجات کم یا زیاد مخدوش می‌کنند. برعکس، مترجمانی هستند که در مقام نظر مدعی‌اند جملات را طوری ترجمه می‌کنند که گویی ابتدابه‌ساکن به فارسی نوشته شده است. چنین کاری گرچه ناممکن نیست (و برای برخی متون هم شاید روش مطلوبی باشد) ولی این روش، برخلاف آنچه ممکن است ادعا شود، در ترجمهٔ متون علوم انسانی و به‌خصوص فلسفه، معمولاً اتفاق نمی‌افتد، چون اولاً ضرورتی ندارد؛ دوماً، ممکن است معنی را مخدوش کند،  و، مهم‌تر از همه اینکه، یکی از کارکردهای ترجمه ارتقای زبان فارسی است و این ارتقا با آمیزش درست دو زبان صورت می‌گیرد. بسیاری از ظرفیت‌های نحوی و واژگانی و بیانی که امروز طبیعی و فارسی به نظر می‌رسند، خود حاصل آمیزش فارسی با زبان‌های اروپایی بوده‌اند. پس برای نوشتن ترجمه‌ای موفق لازم و اجتناب‌ناپذیر است که مترجم هر دو روش را در جای لازم به‌ کار بگیرد.


بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *