در اهمیت «مترجم بودن»؛ به پاس ترجمه‌های فولادوند

یکی از تمایزهایی که در موارد بسیار حتی با «تخفیف» و «تحقیر» همراه است این است که فلانی «مترجم» است و «مؤلف» نیست! اما به‌راستی «مترجم» کیست و «مؤلف» کیست؟ خصوصیات هریک کدام است و هریک چه سهمی در رشد و پیشرفت دانش بشری داشته‌اند؟ اهمیت «مترجم بودن» و اهمیت «مؤلف بودن» در چیست و از کجاست؟ آیا هیچ فرهنگ و تمدن بزرگی بدون «ترجمه» (انتقال دانش پیشینیان) اصلاً می‌توانست پدید آید؟ از خود مصر و یونان و هند و چین و گرفته تا ایران و روم و جهان اسلام و اروپای قرون وسطی تا  امروز؟ «مؤلفان» چطور؟ آنان چگونه پدید می‌آیند؟ آیا هیچ مؤلفی در علم و فلسفه می‌تواند بدون استفاده از اندیشه‌ها و کتاب‌های دیگران کتابی درخور بنویسد؟ چرا ظهور متفکران وابسته به «دوره‌ای از ترجمه» است، همچون یونان و ایران باستان و جهان اسلام در قرن‌های دوم تا چهارم و اروپای قرون وسطی در دورهٔ رنسانس و ژاپن قرن نوزدهم در عصر میجی؟ آیا هیچ تمدن و فرهنگی بوده است که بی‌نیاز از ترجمه بوده باشد؟ فرجام تمدن‌ها و فرهنگ‌های بسته که با دیگر مردمان روی زمین پیوند و ارتباطی نداشتند چه شد؟ چرا ما انسان‌ها نیاز داریم از اندیشه‌های همنوعان خود در گوشه و کنار جهان و با زبان‌های مختلف آشنا شویم؟ چرا «دانش» میراث مشترک بشریت است و «ترجمه» تنها راه انتقال آن به انسان‌هایی است که دارای زبان‌های گوناگون شده‌اند، اما «عقل» و «فهم» و «طبیعت انسانی» مشترکی دارند؟


بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *