حکایت ترجمهٔ یک رمان از زبان واسط 

مقاله‌ای که در اینجا از نظرتان می‌گذرد، بخشی از مقدمه‌ای است که من بر ترجمه‌ام از رمان سیدارتا نوشتۀ هرمان هسه نوشته‌ام. در این مقدمه به نکاتی دربارۀ شیوۀ ترجمه و ارتباط خودم با این کتاب اشاره کرده‌ام، ولی دلیل نقل این مقدمه در اینجا شرح عبرت‌آمیز اولین و آخرین تجربۀ من در ترجمه از زبان واسط است. پیش‌تر دربارۀ ترجمه از زبان واسط مطالبی نوشته‌ام؛ ولی به قول معروف شنیدن کی بود مانند دیدن.

حدود پنجاه سال پیش بود که با سیدارتا آشنا شدم. روزی در کتاب‌فروشی‌ای در مشهد به کتاب کم‌حجمی برخوردم که ترجمۀ انگلیسی سیدارتا بود. بند اول کتاب را که خواندم هم سادگی زبانش و هم قصۀ شیرینی که نوید می‌داد مجذوبم کرد. کتاب را خریدم و تصمیم گرفتم ترجمه‌اش کنم. دانشجوی سال اول بودم. یک دفتر شصت‌برگ خریدم و دو فصل از کتاب را ترجمه کردم و بعد نمی‌دانم چه شد که ترجمه را رها کردم و دفتر هم رفت کنار دیگر دفترهای ناتمام ترجمه.


بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *