معشوق مصنوعی

شکوفه عاشق ترجمه بود، همان‌طور که کسی عاشق کوهنوردی است، به شرط آنکه از کوه بالا نرود. عاشق لحظه‌ای بود که ترجمه را به ناشر می‌سپرد و منتظر لحظه‌ای می‌ماند که نامش را روی جلد ترجمهٔ چاپ‌شده ببیند. به قول معروف، از کلاه‌دوزی عاشق آب‌پُفش بود.

از ترجمه کردن به این دلیل خوشش نمی‌آمد که مجبور بود مدام تصمیم بگیرد. در ترجمۀ یک جمله گاهی ده الی پانزده تصمیم جورواجور می‌گرفت. این کلمه را انتخاب کنم یا آن یکی را؟ این لحن مناسب‌تر است یا آن لحن؟ به نویسنده وفادار باشم یا به خواننده؟ و اگر هر دو ناراضی بودند، نمی‌دانست از کدام‌یک باید بیشتر عذرخواهی کند و اگر وفاداری به یکی مستلزم خیانت به دیگری بود، نمی‌دانست ازنظر اخلاقی دقیقاً مرتکب چه جرمی شده بود. بدتر اینکه، هر تصمیمی هم که می‌گرفت، به‌جای اینکه خیالش آسوده شود تازه تردیدهایش آغاز می‌شد. یک واژه را که انتخاب می‌کرد، لحظه‌ای بعد سه معادل درست‌تر به ذهنش می‌رسید، به اضافهٔ دو معادل غلط که خوش‌آهنگ‌تر بودند. همین‌که باالاخره نقطۀ پایان جمله‌ای را می‌گذاشت، نظرش دربارۀ ابتدای جمله عوض می‌شد. انگار در تاریکی ترجمه می‌کرد و در بی‌هوشی تصمیم می‌گرفت، اما هنگام تحویل کار مجبور بود با هوشیاری کامل مسئولیت همۀ تصمیم‌هایش را بپذیرد.


بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *