چطور شد ویراستار شدم

گواهی سیکل اول دبیرستان را که گرفتم، بابام گفت: «لازم نکرده دیگه درس بخونی. برو سرِ کار.» پدرم انگار برخلاف پدرهای امروزی دلش نمی‌خواست کاری را که خودش نکرده پسرش بکند؛ این بود که بهانه می‌آورد. می‌گفت درس خواندن مقرون به صرفه نیست وانگهی درس مانع تربیت و پیشرفت می‌شود و از آدم موجودی مهمل و پرمدعا می‌سازد. می‌گفت مرد آن است که اگر به پشتش بزنی یک من خاک بلند شود. من چون تنها پسر خانواده بودم اجازه داده بودند سیکل اول را هم بخوانم و گرنه با همان تصدیق ششم دبستان هم توی یک شهرستان نه چندان کوچک می‌شد مدیر مدرسه شد، و تا معاونت و حتی ریاست آموزش و پرورش یا هر اداره دولتی دیگر هم پیش رفت. حتی می‌شد نماینده مجلس شد. ولی من عاشق ادبیات بودم. دو آرزو داشتم: یکی این که دیپلم بگیرم، یکی این که قصه بنویسم، نه از قصه‌های شهرزاد، نه از داستانهای خوب برای بچه‌های خوب، بلکه از داستانهای بد برای آدمهای بزرگ، از داستانهایی که غربیها بهش می‌گویند رمان و معلم شرعیاتمان بهش می‌گفت رُمّان و ما را از خواندن آنها برحذر می‌داشت و درعین‌حال می‌گفت اصلش عربیه به معنی انار و در قرآن هم آمده. و من تا مدتها در ذهنم به دنبال رابطه‌ای میان انار و بینوایان و پاردایانها و سه تفنگدار می‌گشتم.


بدون دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *



این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.