طنز؛ لیلا باقری

در اواخر دهۀ ۴۰ شمسی در یک دفتر انتشاراتی ویراستار بودم. یک روز ناشر به اتاقم آمد، دستنوشتۀ خرچنگ قورباغه‌ای را انداخت روی میزم و گفت: «داستان قشنگیه. هم عشقیه، هم سیاسیه. می‌خوام چاپش‌کنم ولی زبونش خیلی زمخته. طرف ذوق ادبی داشته ولی ذوق زبانی نداشته. دلم می‌خواد خوب مالشش بدی و کیسه‌ بکشیش و چرکشو در بیاری  و یک لیف و صابون مرتب بزنی که بشه چاپش کرد. از اون داستانهاس که چند چاپ می‌خوره. فقط مواظب باش لایه عشقیش پررنگتر باشه و لایه سیاسیش یه وقت نزنه بیرون که کار دستمون میده.»


بدون دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *



این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.